تماس با من
پروفایل من
      in manam___________________________________ این منم ()
فــــــــــــالش زمـــــــــــــان نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱۸

گاهی زمان از آنچه باید باشد جلوتر است

گاهی هم عقب­تر است

گاهی ما هم همچون زمان در جای خود قرار نداریم

این جابجایی در جسم و روح ما خانه می­کند

دوگانگی در روح و جسم، ما را به چالش می­کشاند

زمان را گم می­کنیم

گویی در زمان به دنبال زمان می­گردیم

هرچه به آن نزدیک می­شویم، دورتر می­رود

هرچه از آن دور می­شویم، نزدیک می­آید

زمان هویت خود را از هویت ما وام می­گیرد

و ما که بی هویتی را تجربه می­کنیم

این است که یا شوربای شور می­شویم،

                          یا بی­نمکی میشود شور بختی ِما

آخرشم هیچ کداممان از هیچ کداممان سر در نخواهیم آورد

بی­تکیه­گاه به باور اوهام دل می­بندیم

و از این دل بستن، دلداده می­شویم و وانهاده

کوچ می­کنیم از هیئت خود، به جلد دیگری در می­آییم

سایه­ایی از سایه­ی وهم می­شویم

نقش نگاه خود را از یاد می­بریم

دیگر به تشخیص ِتشخّص ِخود نیز قادر نخواهیم بود

گنگ و خواب آلوده، فراتر از نگاهِ خود، نگاه می­کنیم

آنچه می­بینیم دیدن نیست، تصویری وهم انگیز از بودنِ ما است

ما دیگر ما نیسیتیم، نه اینکه نیستیم، هستیم

اما چیزی به نشانه­ی هست بودن در ما نیست

چیزی که هویتِ ما را با خود داشته باشد

هویتِ ما تغییر ماهیت داده است

ماهیت ما یا جلوتر از ما حرکت می­کند و یا عقب­تر

تصویری سایه دار می­شویم

لبه­ی مرز ِبودنِ ما با مرز ِحقیقی ِما تفاوت می­کند

ما دیگر خود نیستیم

بیگانه­ایی در سرزمین ِبیگانگی هستیم

اما وهم ِبودن هنوز در ما شعله می­کشد

و در تبِ از خود دور بودن، می­سوزیم

و این است مرض ِلاعلاج انسانِ امروز

انسانی که همه چیز هست جز خودش

همه چیز می­بیند جز خودش را

به همه چیز فکر می­کند، الا چیزی که باید به آن فکر کند

و چه ساده­اند کسانی که برای چنین انسانی،

                             نسخه­های قرونِ باطل را تجویز می­کنند

قرونی که یک قران هم درد ِامروز را درمان نمی­کنند

گاهی نسخه­ها شکل عوض می­کنند

تا شاید بتوانند راهی به درون بیابند

کوئیلو میآید، توئیچل و اشو و کاستاندا و اقمارشان

شیطان پرستان هم بی کار نیستند

و دیگرانی که از آستین کابالاها و قبالاها سر برون می­آورند

و چه آشی شود انسان با اینهمه آشپز رنگ و وارنگ

و سیاست هم همچون کرکس به جانش می­افتد

                                         تا هویتش را به یاد نیاورد

زمان گاهی عقب می­رود، گاهی جلو

در هر دو حالتش کوک نیست نگاهِ ما

ساز ِناکوک، عاقبتش فالش زدن است

و صدایش به انکر الاصوات می­ماند

و عرعر میشود زندگی ِجماعتِ دوگانه سوز

گاهی گازش می­گیرند و گاهی گازش میدهد

و مصیبت زمانی رخ می­نماید که باور می­کند،

                              بهتر از هر زمانی قوه­ی تشخیص دارد

قوه­ی تشخیص ِیک آدم ِبی تشخص از کدام آخور

                                               تغذیه خواهد کرد

جز اوهام، جز اباطیل، جز وعده­ی مزوران، و ...

                                       چه چیز آرامش می­کند

او دوست دارد که فریبش دهند،

                می­خواهد همچون بادکنکی بادش کنند

او به جای همه­ی نداشته­هایش،

                 باورهای دروغ ذخیره کرده است

او ذخیره­هایش را،

        همچون گنجی در پستوی ذهن ِخود پنهان می­کند

و خود را همچون ماری بر آن می­نشاند

و تنها قدرتش در دفاع از ذخیره­هایش، نیشش می­باشد

او هیچ نیست جز تعفن ِحیوان بودن

او از دست رفته است، گویی هیچ زمانی به دست نیامده است

او آنقدر از خود دور شده است که تصویری را باور نمی­کند

او تمام آینه­های باورش را شکسته است

آینه­های او هیچ تصویری از انسان بودن را ثبت نکرده­اند

او قربانی تصویر آینه­هایی است

                که تنها تصویرشان، زنگار ِافکار منجمد است

زنگاری که هر زمان، در بوق دمیده می­شود

زنگاری که دلیل ِدوگانگی می­شود

اینک فاجعه شکل گرفته است

                و مار بر ذخیره­هایش چنگ انداخته است

گویی حرمتِ ناموسش را حفاظت می­کند

او هیچگاه نمی­فهمد که ناموس انسانی­اش را بر باد داده است

  نظرات ()