گاهی زمان از آنچه باید باشد جلوتر است
گاهی هم عقبتر است
گاهی ما هم همچون زمان در جای خود قرار نداریم
این جابجایی در جسم و روح ما خانه میکند
دوگانگی در روح و جسم، ما را به چالش میکشاند
زمان را گم میکنیم
گویی در زمان به دنبال زمان میگردیم
هرچه به آن نزدیک میشویم، دورتر میرود
هرچه از آن دور میشویم، نزدیک میآید
زمان هویت خود را از هویت ما وام میگیرد
و ما که بی هویتی را تجربه میکنیم
این است که یا شوربای شور میشویم،
یا بینمکی میشود شور بختی ِما
آخرشم هیچ کداممان از هیچ کداممان سر در نخواهیم آورد
بیتکیهگاه به باور اوهام دل میبندیم
و از این دل بستن، دلداده میشویم و وانهاده
کوچ میکنیم از هیئت خود، به جلد دیگری در میآییم
سایهایی از سایهی وهم میشویم
نقش نگاه خود را از یاد میبریم
دیگر به تشخیص ِتشخّص ِخود نیز قادر نخواهیم بود
گنگ و خواب آلوده، فراتر از نگاهِ خود، نگاه میکنیم
آنچه میبینیم دیدن نیست، تصویری وهم انگیز از بودنِ ما است
ما دیگر ما نیسیتیم، نه اینکه نیستیم، هستیم
اما چیزی به نشانهی هست بودن در ما نیست
چیزی که هویتِ ما را با خود داشته باشد
هویتِ ما تغییر ماهیت داده است
ماهیت ما یا جلوتر از ما حرکت میکند و یا عقبتر
تصویری سایه دار میشویم
لبهی مرز ِبودنِ ما با مرز ِحقیقی ِما تفاوت میکند
ما دیگر خود نیستیم
بیگانهایی در سرزمین ِبیگانگی هستیم
اما وهم ِبودن هنوز در ما شعله میکشد
و در تبِ از خود دور بودن، میسوزیم
و این است مرض ِلاعلاج انسانِ امروز
انسانی که همه چیز هست جز خودش
همه چیز میبیند جز خودش را
به همه چیز فکر میکند، الا چیزی که باید به آن فکر کند
و چه سادهاند کسانی که برای چنین انسانی،
نسخههای قرونِ باطل را تجویز میکنند
قرونی که یک قران هم درد ِامروز را درمان نمیکنند
گاهی نسخهها شکل عوض میکنند
تا شاید بتوانند راهی به درون بیابند
کوئیلو میآید، توئیچل و اشو و کاستاندا و اقمارشان
شیطان پرستان هم بی کار نیستند
و دیگرانی که از آستین کابالاها و قبالاها سر برون میآورند
و چه آشی شود انسان با اینهمه آشپز رنگ و وارنگ
و سیاست هم همچون کرکس به جانش میافتد
تا هویتش را به یاد نیاورد
زمان گاهی عقب میرود، گاهی جلو
در هر دو حالتش کوک نیست نگاهِ ما
ساز ِناکوک، عاقبتش فالش زدن است
و صدایش به انکر الاصوات میماند
و عرعر میشود زندگی ِجماعتِ دوگانه سوز
گاهی گازش میگیرند و گاهی گازش میدهد
و مصیبت زمانی رخ مینماید که باور میکند،
بهتر از هر زمانی قوهی تشخیص دارد
قوهی تشخیص ِیک آدم ِبی تشخص از کدام آخور
تغذیه خواهد کرد
جز اوهام، جز اباطیل، جز وعدهی مزوران، و ...
چه چیز آرامش میکند
او دوست دارد که فریبش دهند،
میخواهد همچون بادکنکی بادش کنند
او به جای همهی نداشتههایش،
باورهای دروغ ذخیره کرده است
او ذخیرههایش را،
همچون گنجی در پستوی ذهن ِخود پنهان میکند
و خود را همچون ماری بر آن مینشاند
و تنها قدرتش در دفاع از ذخیرههایش، نیشش میباشد
او هیچ نیست جز تعفن ِحیوان بودن
او از دست رفته است، گویی هیچ زمانی به دست نیامده است
او آنقدر از خود دور شده است که تصویری را باور نمیکند
او تمام آینههای باورش را شکسته است
آینههای او هیچ تصویری از انسان بودن را ثبت نکردهاند
او قربانی تصویر آینههایی است
که تنها تصویرشان، زنگار ِافکار منجمد است
زنگاری که هر زمان، در بوق دمیده میشود
زنگاری که دلیل ِدوگانگی میشود
اینک فاجعه شکل گرفته است
و مار بر ذخیرههایش چنگ انداخته است
گویی حرمتِ ناموسش را حفاظت میکند
او هیچگاه نمیفهمد که ناموس انسانیاش را بر باد داده است

